کتاب آیینه عبرت

آیینه عبرت

مجموعه ماجراهای واقعی از زندگی دختران و پسران

همراه با تحلیل روانشناسی خانواده و آسیب شناسی اجتماعی

 

شناسه کتاب                                                                    

 

  • ناشر : منشور وحی

  • موضوع : مجموعه ماجراهای واقعی

  • مولف : امیر ملک محمودی الیگودرزی

  • شمارگان : 2000

  • تعداد صفحه : 152

  • نوع کاغذ : خارجی

  • قطع کتاب : رقعی

  • شابک : 6-93-8414-964-978

کتاب آیینه عبرت

نمونه متن کتاب آیینه عبرت

 

در رشته مترجمی زبان انگلیسی یکی از شهرستانهای نزدیک تهران پذیرفته شده بودم . پدر و مادرم از این موضوع خیلی خوشحال بودند ، هر چند اولین فرزندشان نبودم که به دانشگاه راه پیدا کرده بودم چون برادرم چند سال قبل وارد دانشگاه شده بود . خواهر بزرگترم بعد از گرفتن دیپلم با دوست برادرم ازدواج کرد و به همین علت ادامه تحصیل نداد .

هنوز مدت زیادی از شروع ترم اول دانشگاه نگذشته بود که یا دختری به نام سایه آشنا شدم . سایه ترم چهار رشته ادبیات فارسی و اهل تهران بود . او بدون ترس و لرزی با پسرها دوست می شد و با آن ها رفت و آمد داشت . اوایل کلی مرا دست می انداخت و می گفت : باور نمی کنم که بچه تهران باشی !

نمی دانم به چه علتی اما خیلی طول نکشید که دقیقا اخلاق او را پیدا کردم . یک روز که به اتفاق سایه برای تفریح و به اصطلاح هواخوری به بیرون از خوابگاه رفته بودیم ، اتومبیلی جلوی پای ما ترمز کرد . دو پسر جوان در درون آن بودند . اولین باری نبود که اتو می زدیم . طبق روال کمی کلاس گذاشتیم و بعد هم سوار شدیم . مطابق معمول تعارفات و به قولی خالی بندهای پسرها شروع شد . یکی از آن ها که کنار راننده نشسته بود و تقریبا جوان تر بود ، بعد از راننده با اکراه خودش را معرفی کرد . گفت که امسش نادر است . راننده هم که به نظر خیلی پسر پررویی می آمد پرویز نام داشت . آن ها خودشان را دانشجو معرفی کردند ، البته بعد ها فهمیدیم که دروغ می گویند . آن ها قبلا در دانشگاه کار خدماتی می کردند و به عللی اخراج شده بودند .

بر خلاف دوستی های قبلی ، دوستی ما با هم خیلی طول کشید . یک روز پرویز گفت : توی خیابان گشتن خیلی خطرناک است ، برویم توی خانه صحبت کنیم .

نمیدانم چطور شد که با عصبانیت به او اعتراض کردم و گفتم این پیشنهاد بدی است . پرویز از جواب تندی که به او دادم خوشش آمد و کلی تعریف و تمجید کرد و گفت چه دختر نجیبی هستی . فکر می کردم قبول کنی . دقیقا بعد از این جریان بود که پرویز پیشنهاد ازدواج داد . باورم نمی شد موضوع اینقدر جدی شود ، در واقع من آن دختری نبودم که او فکر می کرد چند بار خواستم واقعیت را به او بگویم ، امام دوستم سایه مانع شد و گفت : فکر می کنی خودش خیلی پسر پاکی است ؟!

پرویز موضوع را با خانواده اش که در همان شهر بودند در میان گذاشت ، اما والدینش بشدت مخالفت کردند . پرویز هم شدیدا اصرار داشت که حتما باید این کار صورت پذیرد و به همین خاطر خودش با والدینم تماس گرفت و از من خواستگاری کرد . پدرم خیلی محترمانه با او برخورد کرد و گفت : حتما باید به نظر والدینت توجه کنی . مطمئنا آن ها خیر شما را می خواهند .

اما پرویز اصرار می ورزید و پدرم مجبور شد با پدر پرویز تماس بگیرد و در این خصوص با او صحبت کند . پدر پرویز به پدرم گفته بود : پسرم به شما دروغ گفته است و دانشجو نیست و کار درست و حسابی هم ندارد . من هیچ کمکی نمی توانم به او بکنم .

بعد از تماس بود که پدرم هم مخالفت خود را اعلام کرد ، اما من در این مدت مخصوصا از وقتی که بحث خواستگاری جدی شده بود ، روابطم با پرویز خیلی صمیمی شده بود و به همین جهت خودم را همسر او می دانستم و حالا دیگر نمی توانستم از نیمه راه برگردم . به هیمن خاطرتا حدودی متوجه مشکلم شد و به همین خاطر در صدد بر آمد پدرم را راضی کند . پدرم وقتی در جریان قرار گرفت به قدری ناراحت شد که یک دفعه انگار سالها پیر شد و به ناچار پذیرفت . پدر پرویز همچنان مخالف بود ، اما پرویز توجهی نکرد و علی رغم مخالفت شدید والدینش مراسم عروسی را برگزار کرد ... ( صفحه 24 )

فهرست کتاب آیینه عبرت

فهرست کتاب آیینه عبرت :

 

بدنامی , شوکه شدم , آخر خط , تصور غلط , تنها بودم , سقوط , شیوه کهنه , وسوسه های شیطانی , آلوده , تنها بودم , به او اعتماد کردم , از خانه فرار کردم , رسیده بود بلایی و ... , مرگ ناخواسته , نمی دانم چه بگویم , ناخواسته به این راه رفتم , دیدار , بازار سیاه , دام

نظرات کاربران درباره کتاب آیینه عبرت

نظری در مورد این محصول توسط کاربران ارسال نگردیده است.
اولین نفری باشید که در مورد کتاب آیینه عبرت نظر می دهد.

ارسال نظر درباره کتاب آیینه عبرت

لطفا توجه داشته باشید که ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
 
کد امنیتی *
captcha
قیمت: 55,000 ریال
وضعیت موجودی موجود
وزن 150 گرم