رمان گیسوی من

رومان گیسوی من

 

شناسه کتاب                                                                    

 
  • ناشر : آپامهر
  • موضوع : داستان های فارسی
  • مولف : زینب مرادی
  • شمارگان : 1000
  • تعداد صفحه : 208
  • نوع کاغذ : ایرانی
  • قطع کتاب : رقعی
  • شابک : 7-05-7146-600-978

رمان گیسوی من

نمونه متن رمان گیسوی من

 

احساس سرما کردم رفتم داخل اتاقم ساعت هشت و نیم شده بود ، روی تخت دراز کشیدم تو افکار خودم غرق بودم که صدای در ، رشته ی افکارم رو پاره کرد گفتم : بله ، گندمک ، درست حدس زدم گندم بود . گفت : بیا شام ، لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین ، به بابا سلام کردم صورتش رو بوسیدم و بعد وارد آشپزخانه شدم ، مامان زری برای شام کتلت درست کرده بود . میز شام رو چیدم بابا رو صدا زدم ، بابا گفت مگه مسعود نمی یاد گفتم الان بهش زنگ میزنم به مسعود زنگ زدم گفت : برای شام با دوستاش بیرونه ممکنه شب کمی دیر بیاد .

بابا سر میز گفت سوگند برای فردا می یاد دیگه زری خانم ، مامان گفت : نه فردا یه امتحان مهم داره گفت نمی تونه برای فردا خودش رو برسونه .

مامان خیلی سوگند رو دوست داشت اما من هیچ وقت به سوگند حسودی نمی کردم بلکه حاضر بودم جونم رو واسه سوگند بدم ...

 

قرار بود پسر مهوش خانم همون پیر زن آخر ماه از خارج بر گرده به خاطر همین از من خواست که برم خونه اش رو تمیز کنم ، با سمانه دو تایی رفتیم خونه ی مهوش خانم رو مثل دسته ی گل کردیم و از هیچ کاری دریغ نکردیم ، بعد از اینکه پسر مهوش خانم اومد یه پسر حدود سی ساله بود ، قد بلند موهای خرمایی و با قیاقه ی معمولی بود ، از لحظه ای که پسر مهوش خانم سیاوش رو دیدم از اون خوشم نیومد ، احساس کردم پسر خیلی خوبی نیست ، دوست نداشتم بعد از اومدن پسر مهوش خانم اونجا کار کنم ، یه مدت کار کردم ، اما من همیشه بد شانس بودم .

بدون اینکه به کسی توجه کنم ، رفتم اتاقم و خوابیدم ، موقع امتحان ام بود و کار هم نداشتم ، پدرم منو تو فشار گذاشته بود که هر طور شده براش پول جور کنم و گرنه منو شوهر می ده ، با شنیدن این حرفش غم عالم ریخت تو سر من همین طور اشک از چشمام می ریخت .

 

از آگهی بالاخره تونستم به کار جور کنم که برای کلفتی آگهی داده بودند ، عصری رفتم خونه ی طرف همون که از در رفتم تو دهنم باز موند ، چه خونه ای ، خونه که نمیشه گفت وبلا بود ، یه قصر به تمام معنا ، نمی دونستم برم تو یا نرم ، دلم و زدم به دریا و رفتم تو خونه ، یه خانم حدودا چهل سال با کت و دامن خیلی شیک که توی عمر ندیده بودم ، خیلی جدی اومد روی مبل نشست . جایی ساکت نشسته بودم که خانم شروع کرد به حرف زدن ، از ساعت هشت صبح تا هشت شب سرکارت باشی ... 

نظرات کاربران درباره رمان گیسوی من

نظری در مورد این محصول توسط کاربران ارسال نگردیده است.
اولین نفری باشید که در مورد رمان گیسوی من نظر می دهد.

ارسال نظر درباره رمان گیسوی من

لطفا توجه داشته باشید که ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
 
کد امنیتی *
captcha
قیمت: 80,000 ریال
وضعیت موجودی موجود
وزن 200 گرم
محصولات مرتبط