رمان ماهرخ

رومان ماهرخ

 

شناسه کتاب                                                                    

 
  • ناشر : آپامهر
  • موضوع : داستان های فارسی
  • مولف : مریم جعفر نیا یزدی
  • شمارگان : 3000
  • تعداد صفحه : 253
  • نوع کاغذ : ایرانی
  • قطع کتاب : رقعی
  • شابک : 2-5-96546-964-978

رمان ماهرخ

نمونه متن رمان ماهرخ

 

حرف های بهادر مانند آب جوشی بود که تمام بدنم را سوزاند . با گریه بهش گفتم : دروغ می گی ! راستشو بهم بگو : چه بلایی سر پدرم اومده ! شاهرخ چی بهت گفته ؟

آروم باش ! چیزی نشده ! فقط بابات یه کم مریض شده ! چیز مهمی نیست ! تو نباید خودت رو ناراحت کنی ! برای بچه خوب نیست . فردا صبح به ده بر می گردیم !

فردا صبح حرکت کردیم . تمام مسیر اضطراب داشتم و ناراحت بودم . توی دلم غوغایی برپا بود . می دونستم اتفاق شومی قرار است بیفتد . تا اینکه به ده رسیدیم . ده لباس سفیدی از برف به تن کرده بود و درخت ها همه خشکیده و عریان بودند ، من فقط می خواستم هر چه زودتر به خانه برسیم . حیاط خانه خیلی شلوغ بود . با عجله از پله ها بالا رفتیم ، بدون اینکه سلام یکی از خدمتکارها را جواب دهم یا نگاهی به اطراف خانه کنم ، وارد سالن شدم . مادرم ، رخساره و ترنج خاتون ، داخل سالن نشسته بودند ؛ جلو رفتم و سلام کردم . رخساره با دیدن من شروع کرد به گریه کردن ، چشمام پر از اشک شد و گفتم : بابا چش شده ؟ کجاست ؟ ...

 

روزها ، ماه ها و سال ها یکی پس از دیگیری می گذشتند ؛ ولی قاتل مهتاج و فرخ زاده پیدا نشد . دیگه همه از یاد برده بودند که این دو نفر هم روزگاری در کنار ما بوده اند . امیر سام بزرگ شده بود و همراه داریوش ، در یکی از دانشگاه های فرانسه در پاریس تحصیل می کرد و دیگه چیزی نمونده بود که یک پزشک خوب شود .

روزها مثل سال می گذشتند و من تنها تر از گذشته بودم ، بدون مهتاج الملوک .

بعضی وقت ها سراغ آلبوم می رفتم ولی چیزی جز دلتنگی عایدم نمی شد . دلم برای مادر و پدرم ، برای رخساره ، برای مهتاج الملوک ، فاطمه و همه و همه تنگ شده بود . گاهی وقت ها هم به علی فکر می کردم . با خودم می گفتم الان چه سرنوشتی داره ؟ چه کار می کنه ؟ آیا هنوزم زنده است و به من فکر میکنه و هزاران سوال بی جواب دیگر ... ! روزها و شبها بدون هیچ درنگی طی می شدند و زندگی در پاریس ، برای من هیچ معنی قشنگی نداشت .

تا اینکه یک شب بر حسب اتفاق ، وقتی از کنار اتاق کار بهار رد می شدم ، متوجه ی دعوای او با محتشم گردیدم ؛ کنجکاو شدم و پشت در اتاق ایستادم . بهادر با صدایی عصبانی و لرزان می گفت : یعنی چی ؟ نمی فهمم ! آخه ، کی به جز من و تو این قضیه با خبر بوده که به اون تاجر گفته : که ما جنس های تقلبی رو بهش دادیم ؟! 

نظرات کاربران درباره رمان ماهرخ

نظری در مورد این محصول توسط کاربران ارسال نگردیده است.
اولین نفری باشید که در مورد رمان ماهرخ نظر می دهد.

ارسال نظر درباره رمان ماهرخ

لطفا توجه داشته باشید که ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
 
کد امنیتی *
captcha
قیمت: 95,000 ریال
وضعیت موجودی موجود
وزن 250 گرم
محصولات مرتبط