رمان ویرانگر

رومان ویرانگر

 

شناسه کتاب                                                                    

 
  • ناشر : آپامهر
  • موضوع : داستان های فارسی
  • نویسنده : معصومه فرخ نژاد
  • ویراستار : فاطمه نامی نظر آقا
  • شمارگان : 2500
  • تعداد صفحه : 352
  • نوع کاغذ : ایرانی
  • قطع کتاب : رقعی
  • شابک : 4-22-7146-600-978

رمان ویرانگر

نمونه متن رمان ویرانگر

 

فصل اول رمان ویرانگر

در اتاقم نشستم و به رامین فکر کردم . در مورد او چیزهایی به سارا گفته بودم ؛ اما به شهرزاد چیزی نمی گفتم . شهرزاد دوست بدی نبود ؛ ولی یک کم حسود و فیس و افاده ای بود . به خاطر همین زیاد با او صمیمی نبودم و بهتر دیدم در مورد رامین چیزی به او نگویم . یکی دو روز گذشت . رامین را در کوچه دیدم . در یک کلمه و بدون این که به من نگاه کند گفت :  فردا ساعت چهار همان جا . فهمیدم با من است . منظورش این بود که می خواهد در پارک مرا ببیند . این طور بیان کرد تا اگر کسی وارد کوچه شد متوجه نشود دارد با من حرف می زند . از کارهایش خنده ام گرفت . همه کارهایش به نظر ، آرتیستی بود . رامین آدمی با آرزوهای بزرگ بود ، آدمی که تیپ زدن یکی از مهم ترین کارهایش بود . هر روز تیپ عوض می کرد و حسابی به سر و وضع خودش می رسید . در کوچه ی ما هیچ جوانی نبود که مثل او لباس بپوشد . همه ی جوان های کوچه ، لباس های ساده و معمولی می پوشیدند ؛ بنابر این رامین با همه فرق داشت چون موهایش خیلی بلند شده بود همه می گفتند : پسر آقای ادیبی پسر عجیبی است . ولی من او را دوست داشتم و به او افتخار می کردم . چون غیرت و مردانگی را در وجودش دیده بودم . حاضر بودم برای او جان بدهم . شب ها فقط خواب او را می دیدم . دلم میخواست به هیچ کس دیگری فکر نکنم . سارا یکی دو بار او را دیده بود یک بارهم با هم او را در کوچه دیدیم . سارا گفت : بهار ، تو مطمئنی رامین پسر خوبیه ؟ گفتم بله . گفت : واقعا بهش اعتماد داری ؟ گفتم : بله . چرا نداشته باشم ؟ سارا گفت : ازش نمی ترسی ؟ گفتم واه سارا ؟ چرا بترسم ؟ گفت آخه قیافه اش یه جوریه ؟ گفتم : نامزدم ورزشکاره . باشگاه بدن سازی میره که این قدر خوش تیپ و خوش هیکله . گفت : خنگه منظورم این نبود که . منظورم اینه که تو نمی ترسی رامین قصد بازی دادنت رو داشته باشه ؟ گفتم : سارا ...

 

فصل دوم رمان ویرانگر

زهرا خانم دستش را دور گردن بهار حلقه کرد و او را بوسید ؛ اما بهار با کج خلقی گفت : آه باز تو امدی ؟ برو دوست ندارم . گفتم این مامانته . تو حق نداری این جوری باهاش حرف بزنی . نگاه تلخی به من کرد و گفت : تو یکی خفه شو . از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت . نگاهی به زهرا خانم کردم و لبخند آرامی زدم بعد در حالی که خیلی جدی شدم رو به او گفتم : بلند شو بریم توی ساختمون ، مگه نمی بینی بارون میاد ؟ خودش را جمع کرد . با اخم گفتم : بلند شو و گرنه باز هم ... دستم را کمی بالا آوردم که از جایش بلند شد . با هم وارد ساختمان شدیم و در اتاقی نشستیم ...

نظرات کاربران درباره رمان ویرانگر

نظری در مورد این محصول توسط کاربران ارسال نگردیده است.
اولین نفری باشید که در مورد رمان ویرانگر نظر می دهد.

ارسال نظر درباره رمان ویرانگر

لطفا توجه داشته باشید که ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
 
کد امنیتی *
captcha
قیمت: 130,000 ریال
وضعیت موجودی موجود
وزن 330 گرم